طبيب عشق منم باده ده که اين معجون/فراغت آرد و انديشه خطا ببرد

رضا پهلوی، مریم رجوی, کاخ سفید درگذشت آیت الله العظمی منتظری را تسلیت گفتند و همچنین امام ایشان را طرد کردند، پس ایشان باطلند؟

|
مطلب قبلی تحت عنوان "پاسخ به یک ایراد" می تواند پاسخ مناسب به سوال مطرح شده باشد.
- ترجیح می دهم با ذکر گوشه ایی از زندگی آیت الله العظمی بروجردی به این پرسش پاسخ دهم:

-در سال 1323 شمسي آيت الله بروجردي براي معالجه به تهران می آیند، محمدرضا شاه در بيمارستان فيروزآبادي به عيادت ایشان می روند. (منبع)
-در سال 1340 شمسی، محمدرضا شاه به مناسبت درگذشت آیت الله بروجردی پیام تسلیت صادر می کنند.
منبع: کتاب خاطرات آیت الله منتظری، ص 136
-در سال 1340 شمسی، کشورهای شوروی ، آمریکا و انگلیس پرچم های سفارتخانه ها و کنسول گری های خود را به عنوان عزا برای درگذشت آیت الله بروجردی، نیمه افراشته نگه می دارند. (منبع)

- نواب صفوی و فداییان اسلام به قدری با آیت الله بروجردی اختلاف پیدا می کنند، که ایشان هیئتی را تشکیل می دهند و فداییان اسلام را از حوزه بیرون می کنند. منبع: کتاب خاطرات آیت الله منتظری، ص 96
- آیت الله بروجردی به قدری از شهید مطهری دلگیر بودند که نامه ی خداحافظی شهید مطهری به منظور عزیمت به تهران را نپذیرفتند. منبع: کتاب خاطرات آیت الله منتظری، ص 99

پی نوشت 1: می خواستم مطالبی راجع به اعدام مجاهدین خلق و گروه های چپ بنویسم ولی ترجیح دادم در لفافه حرفم رو بزنم.
پی نوشت 2: همچنین این مطلب انتقادی در مورد پیام تبریک مریم رجوی بسیار خواندنی است.
پی نوشت 3: قسمتی از پاسخ به پایگاه اینترنتی "نظر شما" توسط آیت الله منتظری:
"مردم آگاه ما هرگز سرنوشت خود و مطالبات به حق خود را به رسانه هاي غربي گره نمي زنند. آن رسانه ها نيز براي پرستيژ و مقبوليت خود مجبورند با مردم معترض همصدا شوند، ولي مردم هيچگاه راه خود را با راه آنها يكي نمي دانند. روي آوردن مردم به رسانه هاي غربي به علت سانسور شديد و يك جانبه نگري واضحي است كه در صدا و سيماي خودمان وجود دارد، و متأسفانه اكنون به ابزاري در دست گروه خاصي درآمده است كه از دروغ پردازي نسبت به گروه مقابل و نيروهاي مردمي كوتاهي نمي كند."

پاسخ به یک ایراد

|
تا حالا بارها از تریبون های رسمی حاکمیت این جملات را شنیده ایم: "گوگوش از جنبش سیز حمایت کرد، پس جنبش سبز باطل است" یا مثلا "رضا پهلوی از جنبش سبز حمایت کرد، پس جنبش سبز باطل است" و .....
هیچ طیف و گروهی نمی تواند بگوید که من حقِ مطلقم. بنابراین فرض کنیم که جنبش سبز و حاکمیت به یک اندازه از حقیقت فاصله دارند. ولی یکی در مسأله ایی افراط می کند و بدین سبب از حقیقت دور می شود و دیگری بر عکس در همان مسأله تفریط میکند و از حقیقت دور می شود. به طور مثال جنبش سبز می گوید که مطبوعات باید آزادتر از چیزی که الان هستند باشند و حاکمیت می گوید نخیر! همین قدر هم زیاده. چنین موقعیتی رو به صورت شماتیک در نظر بگیرید:


حال به طور مثال فرض کنید که گوگوش اعتقاد دارد که مطبوعات باید کاملا آزاد باشد و هر گونه چیزی را می توان در روزنامه نوشت. این وضعیت را دوباره به صورت شماتیک در نظر می گیریم:


حال اگر خود را جای گوگوش قرار دهید، طبیعی و عقلانی است که از جنبش سبز حمایت کنید. چون نظر گوگوش به نظر جنبش سبز نزدیک تر است تا به نظر حاکمیت. و این قضیه (همانگونه که از نمودارهای بالا پیداست) نمی تواند ملاکی باشد تا کدام یک از طرفین دعوا، به حقیقت نزدیک ترند.

بعد التحریر: در این نوشته فرض شده است که حقیقتی وجود دارد. همچنین میزان دوری یا نزدیک بودن هر کدام از گزوه هایی که ذکر شد مستقل از نتیجه گیری بحث است. صرفا خواستم مثال خاصی بزنم و این مدعا (نمی توان حق و یا باطل بودن یک گروه را از روی حامیان یک گروه تشخیص داد) را تا حدودی اثبات کنم.

پی نوشت: در این زمینه مقاله ی "کاش دشمن را زودتر شاد کرده بودیم" نوشته ی محمد مطهری بسیار خواندنی است

کلید اسرار

|
ایستگاه اول:
(داخلِ قطارِ مترو، پسری که در تکلم و راه رفتن اندکی مشکل داشت، در حال سی دی فروختن بود )
پسر: سه تا سی دی 500 تومن
نسرین: حمیدرضا ببین که دستِ این پسره چه قدر جلد سی دیه.
(پسر که صدای نسرین رو می شنوه، دست می کنه تو کیفش و 30، 40 تا جلد پلاستیکیِ سی دی در می آره و میده به نسرین)
پسر: بیا خانوم اینا مال شما. من از اینا زیاد دارم. فقط به جاش برام دعا کنید.
من و نسرین تو جیبامون دست می کنیم ولی پول خورد پیدا نمی کنیم و پسر به سرعت در جمعیت ناپدید می شود.

ایستگاه دوم:
(یه خانومه وارد قطار می شه و به سرعت به سمت یکی از مسافران می ره)
خانومه: ببخشید من پام درد میکنه، بلند میشید، بشینم.
مسافر نشسته: بفرمایید.
خانومه بعد از نشستن: آخیش! تو واگن مخصوص خانوم ها هیشکی پا نمیشه من بشینم. برای همینم من میام تو واگن آقایون

ایستگاه سوم:
تقاطع جمهوری-فردوسی کلی آدم نشستن و بسته های پولِ نو می فروشند. من کنجکاو می شم و می رم قیمت می گیرم. به یکیشون گفتن که یه بسته 50 تومنی چنده؟گفت 10 هزار تومن. من 5، 6 دقیقه تو شک بودم. نمیدونم به این پدیده تو اقتصاد چی می گن ولی اگه من می خواستم براش اسمی بذارم یه فحش رکیک رو اسم این پدیده می ذاشتم.

پارامتر خدا

|
تقاطع آزادی-یادگار امام
من: نسرین بیا از پل هوایی بریم اون ور اتوبان. این جوری خیلی امن تره
نسرین: کی گفته که از پل هوایی بریم امن تره. ممکنه وقتی رسیدیم اون ور اتوبان، ماشین بهمون بزنه.
من: ولی من فکر می کنم وقتی با پل هوایی بریم، احتمالِ خطر خیلی کم می شه
بالاخره نسرین راضی می شه که با پل هوایی بریم اون دست اتوبان. به محض اینکه از پل هوایی میایم پایین، یه موتوری می زنه به پام. موتوریه که زنش هم ترکش نشته بود، دچار اعوجاج می شه ولی خوشبختانه نمی افته. منم که طبق معمول اتفاقی برام نمیوفته فقط یکم دردم می گیره. موتوریه بر می گرده یه دست تکون می ده و عذر خواهی می کنه.
الان که دارم این مطلب رو می نویسم حالت هایی که ممکن بود در این تصادف اتفاق بیافته از جلوی چشمم رد می شه. و خدا رو شکر می کنم که اتفاقی نیافتاد.
نتیجه گیری: این جا ایران است، جایی که پارامتر خدا خیلی نقش بازی می کند. حتی اگر با پلِ هوایی از اتوبان رد بشی و در پیاده رو باشی، باز هم باید خدا رو در نظر بگیری.

وقتی میلیمتر هم طاغوتی می شود

|

امروز با دوستم رفته بودیم " پیتزا هشت میلیمتری " که با این صحنه مواجه شدیم:

کلمه ی "میلیمتر" روی درب این مغازه سیاه شده بود. از مسئول مغازه علت رو جویا شدم. گفتش که بهمون گفتن که این اسم طاغوتیه و اسم یک فیلم سینمایی است. چند سال پیش هم "فست فود آپاچی" به "آواچی" تغییر نام داد. علتش هم این بود که اسم نوعی از هلیکوپترهایِ آمریکا آپاچیه. از این به بعد تمام مغازه دارها باید نگران باشن که نکنه آمریکایی ها یکی از اسامیِ عام و کلی مثل "هشت میلیمتری" (که اندازه نگاتیو فیلم است) یا "آپاچی" (که نام قبیله ایی از سرخ پوستان است) رو، روی محصولات خودشون بذارن.

منفی * منفی = مثبت

|
سیفون دستشویی مون خراب شده. شیر حموم مون چکه می کنه. یه تشت گذاشتیم زیر شیر حموم. تقریبا 2، 3 ساعت یه بار پر میشه. تشتِ پر از آب رو یه دفعه خالی میکنیم. از سیفون هم بهتر جواب میده.

به خاطر 5 تومن

|
(میدون ونک. پولم تموم شده. میرم عابر بانک پول بگیرم. دارم کارتم رو میذارم تو خودپرداز)
دو تا دختر با ظاهری درست کرده که تقریبا 25 سالشون بود: سلام آقا، ببخشید می شه یه خواهش ازتون بکنم
- بفرمایید
- ببخشید ما اومده بودیم اینجا سونوگرافی. پول همرامون نیست. اگه براتون مقدوره می شه 5 تومن به ما قرض بدین و ما شماره مون رو به شما بدیم تا بعدا پولتون رو بدیم.
- خوب چرا یه روز دیگه نمی رین سونوگرافی؟
- نه. سونوگرافی رفتیم پولمون تموم شده. الان می خوایم بریم خونه.
- خونه تون کجاست؟
- شهرک غرب
- از ونک به شهرک غرب اتوبوس داره. می خواین بهتون بلیط بدم؟
ناراحت و عصبانی میشن و می رن. منم ناراحت می شم. ولی خوب چی کار می شه کرد. دیگه به ناراحتی عادت کردم. یه چیزی که خیلی ناراحتم کرد این بود که همه ی این ناراحتی ها فقط به خاطر 5 تومن بود.